تبليغاتX
سکوت و صدا
ادبی-فرهنگی-شخصی-اجتماعی
زاینده رود زمین بازی بچه ها شده. کلاغها هم سور و سات مختصری بدست آوردند. (اگرچه حتی برای آنها هم ماهیهای آب زاینده رود حداقل استانداردهای بهداشتی را ندارد). دیروز صحنه ای دیدم که هنوز از ذهنم بیرون نرفته. هنوز حالم بده. هنوز به خودم دشنام می دم. هنوز به خدائی که مرا آفریده بدجوری شک دارم. مخصوصا همون که گفته اشرف مخلوقاتم. مخصوصا همون که به فرشته ها گفت بهم سجده کنند. به فرشته ها هم شک دارم. همشون. البته به جز یکی. خیلی وقته . . .
بال یکی از کلاغها زخمی شده بود. پسرک حدودا ده دوازده ساله بود. شروع کرد به سنگ پرت کردن. کلاغ با تقلا اینطرف و آنطرف می رفت. و پسرک سنگ پرت می کرد. خواهر کوچکتر و برادر بزرگترش هم با خونسردی در حال تماشا و تشویق بودندو ابتدا سنگها کوچکتر بودند و ضربه هایشان تقلاهای کلاغ بخت برگشته را کمرنگ نمی کرد. به طرفشان دویدم. سنگ ها بزرگ تر شدند. هر کدامشان که به حیوان می خوردند، حرکاتش خفیف تر و کم جان تر می شد. آخری خیلی بزرگ بود آنهم برای آن حیوان کوچک رنجور.  نزدیک شده بودم. فریاد زدم. توجهی نکرد. پرتاب کرد. کلاغ فریادی زد و وارونه روی زمین افتاد . . . حالم بد است . . . حالم از خودم به هم می خورد . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:0  توسط سهیل سیمرغ  | 

خبرهای دنیا همه تکراریند. دیگر نمی گردم که در انسان جدیدی، چیز جدیدی کشف کنم: هر چه تا الان ناامید و سرزده ام کردند بس است! تنهاییم دیگر نئشه ام نمی کند. خواندنی برای خواندن ندارم و دیدنی برای دیدن. دیگر منتظر عاشق شدن نیستم:چیز یا کسی نیست که ارزشش را داشته باشد، آرزویی هم نیست که ارزش داشتن را داشته باشد و چیزی که ارزش دانستن و یاد گرفتن را و راهی که ارزش رفتتن را و . . . و نفسی که ارزش کشیدن را و حتی . . . و حتی نفسی که ارزش بریدن را !!! کاش برای مردن لااقل انگیزه داشتم، آنهم در بهار جوانی . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:29  توسط سهیل سیمرغ  | 

پر از دروغ است
دروغ هایش،
در محیط زیست قلبم،
تجزیه نمی شوند
و دریای عشقم را
لکه های نفتی ریا،
با تمام پری های رویا،
روبه زوال می برد...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:54  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

چه تلخ شده ام،
گوئی که دشنام مرا می گوید نه من دشنام را،
روزگار
گوئی که تقدیر، همیشه دیر شدن است
گوئی شکست و شکستن است،
گوئی که نقشه ها را،
برای برآب شدن می کشم،
پروازها را،
برای برخاک شدن می کنم.
گوئی که پیش از آمدنم رفته بوده ام . . .


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:48  توسط سهیل سیمرغ  | 

همچنان سرود رفتن را، مستانه می خوانم،

همچنان که زنجیرها می پیچند و باتلاقها می بلعند . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:39  توسط سهیل سیمرغ  | 

دوباره دیر رسیدم : کویر هم نصیبم نشد از آن دریا . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:36  توسط سهیل سیمرغ  | 

کاش عقاب نبود عقاب اگر بال نداشت . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:33  توسط سهیل سیمرغ  | 

به اوج هم می رسم،/ مثلاً اوج درد/ اینجا/ حالا/ مشتهای سرد/ سنگهای شکستنم/  بیا/ نمی دانستی؟/ انتها ندارد،/ حتی اوج ندارد./ بازیچه های سرنوشت/ کسی چیزی نوشت/ بیا/ باز تکرار شد/ داستان من قدیمیست،/ همچو دردهایم/ کهنه است،/ همچو زخمهایم./ بعد هزار بیت،/ هنوز هزار بیت مانده/ تایکی از هزار زخم خود را بگویم/ آنهم کمی،/ ذره ای./ حرفهایم را،/ در زباله ها هم نیافتم./ اشکهایم را،/ به گنداب ها هم نریختند./ پای برهنه،/ سفر./ قصه ها قدیمیست./ مرا با تیرگی،/ چنان آمیخته اند،/ که خورشید را ذوب می کنم./
« نه قصه ای بلندم،/ نه افسانه ای دور،/ فقط وصله ای ناجورم،/ وصله ای ناجور . . .//»

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:4  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

مستانه باید رفت. عشق قله ای بلند است. ترس و وسواس همزاد قله هاست. لذت و وسوسه هم. همیشه پرنده های جسور پرواز قله ها را لمس می کنند نه کرمهای لزج ترس ، غریزه و خمودی. سبکبار و سبکبال باید رفت نه سنگین دل و سنگین حال. نباید لغزید، نقشه نباید چید، قدم را پس نباید گذاشت، عشق بازی نیست. عاشق همیشه برنده است. « آنجا که عشق بازی شود فقط بازنده خواهد داشت» . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:13  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

گاهی مسیر مهمتر از مقصد است، گاهی زیباتر. گاهی مسیر مقصد را فراموش می کند و گاهی مقصد مسیر را . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 6:47  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

متاسفانه یا خوشبختانه خیلی از مشکلات بزرگمون راه حل های خیلی کوچکی دارند راه حل هایی که به خاطر کوچک بودنشون سخت دیده می شوند و به دست می آیند . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 6:38  توسط سهیل سیمرغ  | 

کاش می شد،
کاش می شد عزیزم :
که در چشمان مهربان خسته ات،
کمی نور بپاشم،
طراوت بدمم،
تازگی بریزم،
امید بیاورم.
فرشته ای چون تو،
مهربانم،
چرا غمزده باشد؟
زیباترین رویای دنیا،
دنیا برای تو،
کوچکتر از آن است،
حقیرتر از آن است،
که غمزده ات کند،
تو حیف تر از آنی،
بزرگتر از آنی،
که غمزده باشی.
بیا بخندیم،
که جز این زیان کرده ایم:
«حالا که جور دیگری نمی شود،
بیا جور دیگری نگاه کنیم. . .»
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 7:24  توسط سهیل سیمرغ  | 

نسبتی که میان فکر و عمل در زندگیمان برقرار می کنیم مهم ترین بخش زندگیمان است : چرا فکر می کنیم؟ چگونه فکر می کنیم؟ چرا عمل می کنیم؟ چگونه عمل می کنیم؟ چگونه فکر کنیم تا صحیح عمل کنیم و چگونه عمل کنیم تا صحیح فکر کنیم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:33  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

تهی زخواهش بودن،
تهی زخواهش ماندن،
منم چو باد مسافر؛
منم چو ابر مهاجر؛
چو باد که لحظه ای نروم، نیستم دیگر.
که می وزم و می روم تنها،
اگرچه آسیابی دهد تکان دستی،
خوب می دانم :
اگر که بمانم،
دوباره خواهد مرد؛
دوباره خواهم مرد.

چو ابر هرچه باریدم،
دوباره ابر آسمان بودم،
دوباره پنجه باد راه رفتن بود؛
دوباره گمشده ام را نمی یابم؛
دوباره بی کوله بار باید رفت؛
دوباره تنها و خالص و سپید و سبک؛
رها دوباره همچو باد، مثل ابر،
دوباره بی رسیدن و مقصد،
بدون همسفر و راه و همراهی،
دوباره باز باید رفت؛
دوباره باز باید رفت . . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 2:28  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

 

از دور نگاه می کنم :

باران بهار نزدیک است،

زمستان گذشت،

پائیز هم،

چه فرقی دارد؟

گذشتن است که می گذرد

شکستن است که می شکنم

چند بار دیگر بشکنندم، شکستنی نخواهم بود؟

چند بار دیگر خرد شوم دگر خرد کردنی نخواهم بود؟

چند بار دیگر؟

چند بار دیگر گرفتار قساوت شوم قسی خواهم بود؟

چند بار دیگر زخم بخورم،زخم خواهم زد؟

جلاد کی می شوم؟

کی می شود که ساده بگذرم؟

ساده بشکانم؟

ساد بشکافم؟

و بعد . . .

ساده بروم؟

کی می شود خدایا!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:59  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

تو نمي داني كه عطر نفست،
همچو عطر نفس فرشته ها،
تا به روياي كجا مي بردم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:49  توسط سهیل سیمرغ  | 

چه رازیست که چشم تو اینگونه افسونگر است مرا؟
چه سریست که نام تو گوئی که سالها نغمه لحظه هایم بود؟
چرا جدائی و تلخی سرشت عشقمان باشد ؟
چرا کدورت و کینه به قلب عزیزت بزند ساز ناسازی؟
چرا به روی خاک زنیم سر و پرواز را فسانه کنیم ؟
عزیز من بیا که دنیای ما زیباست
بیا که دنیای ما همیشه عاشقانه و روشن بماند و بپوید و بنماید. . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:31  توسط سهیل سیمرغ  | 

دوستت دارم . . .
آنقدر که نگفتنی خواهد ماند
راز خواهد ماند
آنقدر که نمی دانم چه باید کرد
چه می شود کرد
باید که دوستت داشت :
دیگر چه می شود کرد؟
که را می شود دوست داشت؟
هیچ چیز، هیچ کس
دور نباید شویم عزیزم
گم شدن بد است!
می دانی که عشق چه زیباست؟
عشق را تا آخر باید رفت :
"آخر عشق اول آن است"
ولی نه تنها :
پا به پا
قدم به قدم
نفس به نفس
لحظه به لحظه
خورشید عشق عزیزم،
گاه کور می کند
گاه چشم را کدر می کند
کدورتی که مادرش روشنائیست
فرزند آن هم روشنائی خواهد بود .
بگذار کمی هم کدر باشد:
ولی به دنبال فرزند باید کوشید
عشق را نباید له کرد
شعله اش را نباید زدود
دوستت دارم
گفتنی نیست،
نوشتنی نیست
خواستنی نیست
نخواستنی هم
ولی بگذار بگویم،
بنویسم :
بخواهم یا نخواهم
بخواهی یا نخواهی
تا لحظه هست،
تا عشق هست :
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:24  توسط سهیل سیمرغ  | 

تکه کدام ستاره ام ؟
کدام سرزمین ؟
کسی چشمک می زند پر نور
کسی به غربتم نگاه می کند
کسی زمزمه می کند بیا ، بیا ، بیا
می روم :
کسی نیست
کجاست پروازم ؟
کجا طلوع می کنم ؟
با کدام خروس  ؟
کدام خورشید ؟
در پرتو کدام مهتاب آواز بخوانم ؟
می روم :
با نگاه گنگ
گوئی تمام ذره های اینجا ،
دست رد بر سینه می کوبند
دروغ می گویند ،
ریا می کنند .
گوئی که این بازی تلخ
پایانی ندارد
گوئی که پوزخند مهربانی
لطیف و پرنوازش
به دار می کشد
آرزوها دورند
حتی حقیر،
و حتی پوچ
به تنگنای ذهن کوچکشان
نمی شود سفر کرد
نمی شود گذشت
چشمان تنگشان
چیز زیادی در نمی یابد
پاهای سستشان
جز به چراگاهی خرم تر
سفر نخواهد کرد
و دستان خشکشان
باران قلب تشنه ای نخواهد بود
گوئی ستاره ای چشمک زد
ستاره دور است
ولی نه با قلبم
پرواز باید کرد . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 8:40  توسط سهیل سیمرغ  | 

به دورترین رخنه های تنهائیم خواهم رفت
به سرزمینی که غریبی نباشد ،
غریبه ای نباشد
در عمیق ترین اقیانوسهای خود فراموشی
آنچنان غوطه خواهم خورد
که از تمام کندنی ها کنده شوم
همنشین چیزی شبیه مرگ
فراموشی درد شیرینیست
لبریز از نشئه ای پرجان
و دیگر نیازی ،
ولعی ،
حرصی ،
و حتی احتیاجی
معنی نخواهد داشت
می کاوم
چیزی هست
برای کاویدن
فرومی روم
دورتر و دورتر :
با خودم ،
از خودم ،
در خودم
اینجاست آنچه می شود در آن ماند
با آن زنده بود
من از تمام آنچه غریبه با من است
اکنون جدا شده ام
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 8:39  توسط سهیل سیمرغ  | 

آنقدر پیمودمشان ،
که جاده ها هم پینه بستند
و حالا ،
وقت چیز دیگری شاید رسیده . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:18  توسط سهیل سیمرغ  | 

پیرمرد نگاه کرد :
لبخند ماسیده ای بر لبان خشکش بود .
چشمان خاکستریش
گوئی فقط افقهای دور را می دید
زندگی حالا
برایش بازی پوچی بود ،
شوخی احمقانه ای ،
انتظار هر چه را لازم بود کشیده بود
به هر چه می خواست برسد نرسیده بود ،
هرجا که می خواست برود نرفته بود
هرچه می خواست بشود نشده بود
و حالا انتهای راه بود .
پوزخند زد :
"روزگاری آتشی داغ بودم
که هیزم نداشت ،
کنون خاکستری سردم
که بادی نیست بر آسمان بلندم کند.
فلسفه ای دیگر نمی خواهم
چیزی نیست که بیندیشم
راهی نیست بپیمایم
گرچه هرگز نبود
زندگی سرشار از مجاز و فریب و دروغ است
هرچه هست و نیست
هست ها دروغند ،
نیست ها هم .
گیج و گنگ و تنها باید گذراند
در میان سئوالها غوطه خورد
تا فرصت پرسیدنت به پایان رسد
فرصت بازیچه بودنت . . ."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 7:12  توسط سهیل سیمرغ  | 


نقاش (2)
""حلقه چشمانش ،
گرداب سیاه دیدن را ،
تاب نمی آورد""
نقاش به بوم خیره شد ،
کاش می شد فقط با سیاه نقشی زد
شعری گفت ،
نتی نواخت ،
نه نباید !
نباید به معنی آلود ،
معنی دور است ،
نباید ذره ای را رقیق کرد ،
ذره ای را ذره ای آلود
نباید که نوری را به تیرگی خمود
یا تیرگی را به نوری
نباید که در آب شنا کرد،
در هوا نفس کشید ،
نباید خواست ،
آنچه را نباید خواست
نباید رسید
نباید که جنگید !
نباید که سنگی ،
در مسیر رود ،
سنگ بماند
نباید شناخت ،
نباید شد ،
نباید رفت
باید آنچه بود که هست ،
آنچه ماند که هست ،
آنچه شد که هست ،
نقاش زمزمه می کرد :
آنچه را که نبود !
بوم تهی می شد ،
چیزهای زیادی را ،
می شد که نقش بست ،
ولی نه چیزی نو ،
تمامش خلاصه می شد
سیاهی حرف محکمی بود .
نقاش نشست .
رسیدن :
بازی کودکانه ایست ،
رفتن :
حقه کودکانه ای .
چه باید کرد ؟
سیاهی حرف محکمی بود . . .


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:59  توسط سهیل سیمرغ  | 

نقاش (1)
با پتک خیال ،
بر بوم سیاه ،
قلمش همراه خوبی نیست !
"طوفان رنگهاست زندگی
طوفانی که با باد نقاشی می کنند"
باد می وزید
گیسوان خاکستری
چیزدیگری می خواست ،
سالها می دانست :
چیز دیگری باید خواست ،
مثلا باید رفت !
مثلا گم شد !
جائی که منظری باشد ،
که ارزش کشیدن را ادراک کند،
منظره ای که وقتی یافته شد ،
لمس نشود ،
همیشه حسی نو برای یافتن در آن باشد ،
باید برای رسیدن ،
به چیز دیگری رسید !
چیزی برای جستجو را جستجو می کرد ،
می رفت ،
تا جائی برای رفتن بیابد !
جستجو جاده است ،
جاده برای مقصد
رنگها برخاستند ،
به هم پیچیدند ،
نقاش به کلاف رنگها چنگ زد ،
سینه اش خش خش کرد ،
رنگ خالصی می خواست ،
چیز خالصی ،
حرف خالصی :
هرگز نخواهد بود !
این حرف خالصی بود !
ولی آری :
مرگ رنگ خالصی دارد
سیاه روشن است !
سیاه به رنگی آلوده نخواهد شد !
آری !
سیاه خالص بود . . .
کلاف رنگها به هم پیچید ،
آمیخت ،
آرام آرام
سیاهی سلامش تیره تر می شد
نقاش خندید
نگاه کرد
به دورترین افقهای خاطره :
روزگاری ،
پرهای کلاغ را صورتی می زد
بوم به لرزه افتاد ،
نقاش قلم به دست نداشت
سیاهی ولی ،
سلامش سیاه تر می شد . . .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:45  توسط سهیل سیمرغ  | 

سحر نسیم مه گرفته و دریا کمی طوفانی

سحر کنار شب بی انتهای روزگارش

سحر زمان خداحافظی بود و رفتن برای رفتن بود

دگر نمانده بود شوق به جز شوق انتها

به انتهای زمان در ضمیر خسته و ناامید سینه اش

سحر کنار ماسه ها مرد می غلتید

سحر زمان خداحافظی دوباره آمده بود

در  امتداد ساحل عریان دوید و خوب دوید

وگوئی و انگار دو بال سپید

در آمد از دو سوی سینه خسته ولی پر از شوقش

زمان و روح و تنش خوب سبک می شد

چنان که بادبادکی زرد و پرامید

به سوی بی انتهای دریا رفت

به سوی انتهای درد

کوچک و کوتاه و دور و محو می شد

در ابهام دریا و گرگ و میش و مه

زمان خسته تکرار می ایستاد

دوباره سایه باد بر زمین افتاد

دوباره مرد دیگری به دریا رفت . . .

دوباره مرد دیگری نیامد از دریا . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:28  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

صبح آمد دوباره :

آفتابی نیست ،

ولی روشنی هست ،

نه در دلم :

نه روشنی هست و نه آفتابی !

چه صبح تلخی ،

چه صبح بی امیدی ،

کاش بیدار نمی شدم :

گوئی هزار سال خواب تو را دیده ام .

دلم سخت می فشرد :

گوئی که می خواهم ،

از هزار زنجیر کنده شوم .

سخت به غربت گرفتارم :

نه غربت این خانه ،

نه غربت این شهر ،

نه غربت این سرزمین ،

که غربت این دنیا .

شهوت کنده شدن دارم ،

شهوت پرواز ،

هر چه اینجا سر بگردانم ،

بیشتر گم می شوم ،

کاش می شد بروم . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 6:29  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

روزهای خیسیست رود زیبا ،

چگونه زنده ای ؟

چگونه جاری ؟

نفس باید کشید ،

تا می شود باید رفت ،

تا جان هست ،

تا جاده هست ،

تا هست باید رفت ،

تا سخن هست باید گفت ،

بیا روشن باش ،

بیا زنده باش ،

بیا طغیان هستی ،

بیا امید باش ،

بیا به مرداب نرویم !

آنگونه که می روند .

بیا جستجو کنیم :

بچه های رنگ را ،

که بر دامن کشیم ،

غنچه های نور را ،

که بر چشم زنیم .

طفلان طلوع را ،

که بر دست بگیریم .

بیا با هم بخوانیم ،

بیا ترانه های قدیمی هنوز هستند ،

بیا با هم بخوانیم .

بیا شاید دوباره ،

کمی باران ببارد ،

بیا با هم بخوانیم ،

بیا غریبه ، من هم غریبم ،

بیا آشنا باشیم ،

بیا دیگر از ترس نگوئیم ،
بیا دیگر از امروز .

بیا بیدها هنوز می رقصند ،

بیا سپیدارها هنوز می لرزند .

بیا چنارها هنوز ،

پنجه در بلندای آسمان دارند .

بیا گنجشکها هنوز ،

میوه های شاخه های لخت زمستانید .

بیا سیم ها هنوز ،

میزبان پرستوهای خسته ،
بیا کلاغ ها هنوز ،

بر کاج های بلند ،

لانه می سازند ،

بیا هنوز می شود دانست ،

بیا هنوز می شود فهمید .

بیا هنوز کمی بهانه هست ،
بیا با هم بخوانیم . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 7:9  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

آرام قدم بر می دارم ،

شب نشسته بر فضا ،

تاریک و بی صدا ،

نکند که بیدار شود ،

چین نرم امواج ،

رود را به پیش می راند ،

گوئی کسی هست ،

گوئی کسی حرف می زند ،

می ایستم ،

کسی نیست ،

می روم ،

کسی نیست .

رودخانه باز می رود ،

گوئی کسی گفت برو ،

گوئی کسی گفت بیا !

می روم ،

می آیم ،

کسی نیست ،

کسی چیزی نمی گوید !

قور قور قورباغه های اسرار

جیر جیر جیرجیرکان تنها ،

آهنگ رقص نی ها ،

چیزی هست که باید گفت ،

چیزی هست که باید شنید ،

چیزی نمی گویم ،

چیزی نمی شنوم ،

می دانم که باید رفت ،

نمی دانم کجا ،

می دانم که باید گفت ،

نمی دانم چه را .

کسی چیزی نمی گوید ،

آرام قدم برمی دارم  . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:19  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

تنگ غروب . . .

تنگ غروب . . .

(مکان : سی و سه پل)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:58  توسط سهیل سیمرغ  | 

 

پیرمرد و رودخانه ! 

 پیرمرد و رودخانه !

(مکان : حاشیه زاینده رود )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 15:31  توسط سهیل سیمرغ  |